و مدتهاست که انتظار میکشم.در حسرت یک دیدار و یک ندای عاشقانه میسوزم بی آنکه کلامی بگویم
مردمان به غربتم میخندند و نیشخند میزنند.به انهاخرده نمیگیرم و نفرینشان نمیکنم چون آنها نمیدانند
معنی عشق و انتظار را.... سالهاست که روح خود را به زنجیر کشیده ام به جرم عاشقی و او را به
سیاه چال درونم تبعید کرده ام.سالهاست که در این روسپیخانه دنیا مه وفادار در آن نیست وفادار مانده ام به هیچ....
نمیدانم چرا کسی درک نمیکند سالها انتظار و بعد به تو بگویند نامید نشو؟؟؟امید؟؟؟کدام امید؟؟ امیدی
که در پس تحقیرها و انتظار های دوباره باشد بی آنکه بدانی عاقبت کارت چه میشود؟؟؟ فرهاد اگر کوه
را کند میدانست شیرین در انتظار اوست.... مجنون اگر آواره شد میدانست که لیلی دیوانه اوست... و اما
تو ای خوب من.....
این رسم کجاست که انسان در خود خواهی خود غرق شود بی آنکه درد معشوق را ببیند؟؟؟؟؟؟
نمیدنم چرا اینگونه شده وقتی به کسی میگویی دوستت دارم از تو دورتر میشود؟؟؟؟
نمیدانم سرشت انسان قابل تغییر هست یا نه؟؟؟
آیا در این دیار از خدا خبری نیست؟؟؟چگون سهراب آن را احساس میکند ؟
اگر خدایی هست ایمانی هم هست پس امیدی هم هست
فرهاد و امثال آن امیداشان پیشتر با خدایشان بود و ما نیز همینطور

ای کاش بودی
تا می دیدی که چگونه ثانیه های بی تو بودنم دقیقه می شوند !
ای کاش بودی
و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ...
ای کاش بودی و می دیدی
که چگونه بیقرار توام ...
بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی !
و خسته ام از همیشه ای که همیشه تو را در آن نخواهم داشت !
دورترین افق ها را نشانم می دهی
خاک کویر این همه خاموش را
غربال می کنی
به نگاهی ...
بی خواب پرده پوش
این همه شب را
بشکن.
|